پارت صد و چهل و دوم :


بهمن خواست لیوان آب را به لب‌های سردار نزدیک کند. سردار با پشت دست، به آرامی دست او را پس زد. به عطا خیره شد و اشک از گوشه‌ی چشم سیاه و درشتش پایین چکید.
- او ایتی اولدورمسم، افروز منی باغیشداماز. منی آپاریرسان افروزون یانینا؟ (اگه اون سگو نکشم، افروز منو نمی‌بخشه. منو می‌بری پیش افروز؟)
لحنش طوری نبود که عطا بتواند مخالفت کند. در این مدت دلش خیلی برای سردار سوخته بود. زبانش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sentiment

    2

    واییی از ته دل از پارت 140 تا اینجا اشک ریختم چقدر نبود افروز غمگینم کرد چقدر غم انگیز بود

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دلتون پر از شادی بشه جانا.

    ۸ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    بمیرم برای دل عزادارت😭😭😭😢😢

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دلتون سبز و تنتون سلامت❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • مریم

    0

    کاش حداقل دلمون خنک بشه انتقام سالها بدبختی ودق کردن افروز رو از عباد بگیرن

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    کاش...

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    1

    خسته نباشی فاطمه بانو عالی بود عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مونده نباشی فخری عزیزم.❤️❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    اووووه عباد دیگه سردارم وارد میدان شد قرار حساب پس بدی نامرد

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بلهههههه🥰

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️